ღ♥ღ* خاطرات بامزه و قشنگ دخترماه*ღ♥ღ
خاطرات و هوینجوری
زود گذر روزی از روز ها دختری بود به نام رزا...در مدرسه رزا پسری بود به نام تروی... تروی معمولا همش عاشق همه ی دخترای مدرسه می شد... یک روز خبر رسید که تروی عاشق رزا شده...رزا هم محل نمی داد... ولی بدبختی این بود که رزا و تروی با هم همسایه بودند... تروی در این مدت همش به بهانه درس خوندن با رزا به خانه ی رزا اینا می آمد... بعد از چند ماه به تروی خبر رسید که رزا دارد از او بچه دار می شود!!! تروی شب ها نمی خوابید و آن قدر نگران و افسرده بود که شب ها گریه می کرد البته این تقصیر تروی بود...رزا هم همینطور...تروی می خواست بچه را سقط کند ولی رزا نمی گذاشت... این داستان ادامه دارد...(اگه ادامشو می خواین برام کامنت بذارین...) دیروز خونه ی دختر عمه اینام بودم...آخه مامانم رفت مکه!!!! یکم اون آخرا اشک ریختم ولی سریع تموم شد رفتیم توی یه پارکی که کلی سگ بود و مییتینگ سگا بود...اسم یکیشون که خوشگل بود شنگول بود!!!اسم یکی دیگه نیکی بود...دختر عمه ام می گفت یه سگرو میارن که کوچولوئه ولی همش به همه ی سگا پارس می کنه و اسمشم قیصره!!!!قیصر!! تو خونه ی دختر عمه اینام با دختر عمه ام رقص فیلم another cinderella story رو تمرین می کردیم امروز هم رفتیم با هم کلاس تنیس و تکواندو...خیلی حال داد...بعد از اون ور با سرویس من که ون باشه اومدیم خونه ی ما تا با هم بریم کلاس رقص هیپ هاپ توی راه هم راننده سرویسمون خیلی باحال بود...اهل حال!...آهنگ گذاشت...خودشم می رقصید! خلاصه...راستی! از این به بعد می تونین منو تو این وبلاگ هم ببینید: تا یه خبر دیگه بای بای! ۲ـ اشگول خانوم اول ادامه داستان رو بخون بعد قضاوت کن!! اگر قسمت اول داستان را نخوندین در موضوع مطالب به داستان زود گذر مراجعه نمایید: فردای روزی که رزا خبر بار دار شدن خودش را شنیده بود به مدرسه نرفت ولی پس فردا به مدرسه رفت... او اول صبح دم در خانشان ایستاده بود و منتظر سرویس بود... وقتی سرویس مدرسه آمد او بدون سلام و با کسلی وارد سرویس شد و سر جایش نشست و سر خود را به شیشه اتوبوس مدرسه چسبانده بود و به بیرون خیره شده بود... وقتی پیاده شد و به مدرسه داخل شد و دوستانش را دید لبخندی ملیح و از روی اجبار زد و دستش را بالا برد و برای دوستانش دست تکان داد به حرف های دوستانش گوش می داد ولی همه ی فکر و ذکرش جای دیگر بود...دوستانش او را صدا کردند ولی رزا هیچی نفهمید تا اینکه جلوی صورتش دست تکان دادند و رزا از فکر بیرون آمد و هراسان گفت:((چی؟...چی گفتی؟...شما صحبتتون رو بکنید من دارم گوش می دم))دوستانش گفتند:((ما سه ساعته داریم تو رو صدا می کنیم چرا جواب نمی دی؟حواست کجاست؟چیزی شده رزا؟))رزا گفت:((نه...!نه!چیزی نشده ...هیچی!شما به بحثتان ادامه دهید...)) و سپس رزا روی صندلی کنار دوستانش نشست و سرش را پایین انداخت و دوباره یه فکر فرو رفت...کم کم در چشمانش اشک جمع شد و بلند بلند شروع به گریه کرد... بعضی از دوستانش حسابی سوال پیچش کردند و بعضی دیگر حرف های او را باور نکردند...او گفت:((می توانید از پدر و مادرم بپرسید!!))همه ی بچه های مدرسه دور رزا جمع شده بودند...ناگهان ناظم مدرسه شان که اسمش خانم ملوین بود آمد و بچه ها را کنار زد و گفت:((رزا چی شده؟چرا اینجوری گریه می کنی؟))رزا همانطور که هق هق می کرد گفت:((هیچی خانم ملوین...))خانم ملوین گفت:((پس اگه چیزی نشده چرا گریه می کنی؟...پاشو...پاشو برو دست و صورتتو بشور...)) و سپس داد زد:((یکی از دوستاش بیا کمکش رزا را ببرد تا دست و صورتش را بشوید...))یکی از دوستان صمیمی رزا به نام ملانی آمد و زیر بغل رزا را گرفت و بلندش کرد و او را به طرف شیر آب برد...
این داستان ادامه دارد(اگر می خواهید ادامه ی آن را ببینید کامنت بگذارید)
بیتــــــــــا-رانا-حورا-موسی-سارا-اماتیس-مینا و... خواهشمندیم دو کار را برای ما انجام دهند: 1_ هر دفعه به وبلاگ ما سر می زنن یه کلیک کوچولو روی تبلیغات بکنن 2_حتما حتما داستان زود گذر رو ادامه بدن با تشکر:دخمل ماه خودتون ميشمرد، تازه از شركت محل كارش بيرون آمده بود. آفتاب آبان، پوست روشنش را نوازش ميكرد. ميگويد: «حسي به من گفت اين آخرين بار است كه آفتاب را ميبيني.» پشت سرش حضور كسي را احساس كرد كه سايه به سايه اش ميآمد. خواستگاري بود كه پيشتر تلفني از او جواب رد شنيده بود، همكلاسي كه 5 سال از او كوچكتر بود و ماهها كينه دختر را در دل نگه داشته بود، همان كه آشناها ميگفتند بارها او را ديدهاند پشت در شركت از صبح تا غروب كشيك ميداده و به محض بيرون آمدن دختر پنهان ميشده است. اما بخوبي يادش ميآمد كه يك بار از ترس تهديدهايش با پليس 110 تماس گرفت و آنها گفتند «تا وقتي اتفاقي نيفتاده، نميتوانيم اقدام كنيم»، پسرك همان بود كه آمنه بالاخره ناچار شد به دروغ به او بگويد ازدواج كرده تا شايد دست از سرش بردارد،.... .همه چيز در چند ثانيه رخ داد. خاطرات دور در ذهن آمنه جان گرفتند. دختر چشمش افتاد به پارچ قرمزي كه مرد در دست داشت. او محتوي پارچ را پاشيد به آمنه و فراركرد.مردم به سوي دختر دويدند. جمع شدند. او از درد به زمين چنگ انداخت و در حلقه آدمها به خود پيچيد. جيغ كشيد: « سوختم »...! همه چيز جلوي چشمهايش سرخ و سياه شد. پوست صورتش گر گرفت و خيال كرد لابد آب جوش به صورتش پاشيده شده است، اما وقتي مايع، روي پوستش جزجز كرد، حدس زد اين سوختن بايد از اسيد باشد. اسيد شره كرده بود روي دستها «دست چپم از درد فلج شد.» سوختن تمامي نداشت، يكي داد زد:«دست به صورتت نزن، پوستت كنده ميشه» آمنه از درد به آسفالت ناخن كشيد و صداي مردي را شنيد كه با ترس ميگفت« دستت را بياور جلو، آب بريزم، صورتت را بشوري.» آمنه جيغ زد: «چشمهام، چشمهام....» درد چشمهاي آمنه را بسته نگه داشته بود. نتوانست آنها را بشويد. «مردي كه صورتم را شست و مرا به بيمارستان رساند راننده تاكسي بود كه از ترس دردسر جلوي در اورژانس تنهايم گذاشت.» آمنه با صورت سوخته و ورم كرده و چشمهاي بسته، كورمال كورمال در ورودي بيمارستان راه ميرفت، دستهايش را در هوا تكان ميداد، به در و ديوار ميخورد و جيغ ميكشيد. پزشكان همان شب از بازگشت بينايي چشم چپ نااميد شدند و گفتند بايد در 20 دقيقه اول بعد از حادثه شستشو داده ميشد، اما چشم راست... سالهاي عمر آمنه، پوك و تلخ شدند، پزشكان گفتند« تا 5 سال آينده هر روزممكن است يكي از اعضايت را از دست بده آمنه از همه تقويمها متنفر شد و در دنيايي كه با چشم راست هنوزسايههايي محو و در هم از آن ميديد، پي چشمهاي درشتش دويد، پي ريه هايش كه خشك ميشد، پي دندان هايش كه پيشبيني ميشد دير يا زود لق شوند و بريزند، پي پوست نرم و روشن صورتش كه به هم ريخته بود، پي غرورش كه شكسته بود، ...... اهالي رسانه قصهاش را نوشتند و بعد ديگران پشت و پناهش شدند، هزينه سفرهايش را به اسپانيا براي جراحيهاي ترميمي پرداختند و به واسطه بخشش هايشان ، پزشكان اسپانيايي از پوست ساق و پشت گوشش، برايش پلك ساختند، آمنه هنوز در دنياي محو ميدويد كه بالاخره يكي از روزهاي سال گذشته، همه چيز تاريك شد، چشم راستش عفونت كرد و پس از 16 بار جراحي سرانجام دنيايش درسياهي مطلق غرق شد، بينايياش از دست رفت و چشم سبز ــ آبي شيشهاي، جاي چشم سياهش را گرفت. «متهم ميگويد نميدانسته آن اسيد، چقدر قوي است و چه اثر مخربي دارد.» آمنه عصباني ميشود: «ما، هر دو به عنوان دانشجوي رشته الكترونيك، تاثير آن اسيد را در آزمايشگاه دانشگاه روي مدارهاي چاپي ديده بوديم و از آن براي حل فلزات استفاده ميكرديم. »موقع رسيدگي به پرونده، بازپرس يواشكي گريه كرده است، درست مثل ما. آمنه بغض ميكند: «من قصاص ميخواهم.» ميگويد: «اگر بينايياش را از دست نداده بود، صدور حكم قصاص ناممكن ميشد.»حرف بازپرس را، محمد عرفان، قاضي جنايي سابق و رئيس شعبه 22 ديوان عدالت اداري هم تائيد ميكند كه بر اساس قوانين، اگر اسيدپاشي منجربه مرگ شود،متهم به قصاص نفس محكوم ميشود و اگر منجر به مرگ نشود، به حبس طولاني از 3 تا ۱۰ سال محكوم ميشود و اگر آسيبي به قرباني نرسد يا حتي مجرم شروع به پاشيدن اسيد نكند، به خاطر اقدام به جرم، 2 تا 5 سال به زندان فرستاده ميشود و... ( ای خداااااااااااااااااااااااااااااااا قالب وبلاگ پلنگ صورتی يك قالب كاملا شاد ، برای دوست داران برنامه پلنگ صورتی قالب وبلاگ پلنگ صورتی برای بلاگفا پرشين بلاگ ميهن بلاگ و بلاگ اسكای است شما ميتوانيد قالب وبلاگ پلنگ صورتی را همین حالا جایگزین قالب فعلی خود کنید چنانچه برای بار اول است میخواهید قالب وبلاگ خود را عوض کنید حتما این آموزش را مطالعه کنید قالب وبلاگ پلنگ صورتی مخصوص كاربران بلاگفا _ پرشين بلاگ _ بلاگ اسكای و ميهن بلاگ است قبل از استفاده قالب وبلاگ حتما يك بار آن را تست كنيد تست قالب قبل از استفاده در وبلاگ TEST دريافت كد قالب برای كاربران پرشين بلاگ Persianblog دريافت كد قالب برای كاربران ميهن بلاگ Mihanblog
...خب...داشتم می گفتم...رفتیم سگ دختر عموی دختر عمه ام رو چرخوندیم...اسمش پیتر بود...خیلی ناناز بود!![]()

...خیلی حال داد...همشو یاد گرفتیم...فیلم high school musical 2 & 3 رو هم دیدیم...!!
...چه حالی میده...!!!همشون حال میده...
یه چندتا ویراژ هم داد!!!
![]()
![]()
![]()
و به طرف آن ها رفت...![]()
ناگهان دوستانش متوجه گریه ی او شدند...از او پرسیدند:((رزا!!چی شده؟دوباره با بچه ها دعوا کردی؟یا نمره ی بد گرفتی؟حتما از رادیو مدرسه دوباره اخراجت کردن؟نه؟آخه بگو چی شده؟)) و رزا جریان را برایشان تعریف کرد...![]()
مردم می تونستن نیان تو خیابونا ولی چون رایشونو می خوان اومدن...مگه میرحسین زورشون کرده؟کی این جوونا رو می زنه؟میرحسین یا گاردی ها؟
میرحسین که گفت با سکوت بیاین...کی با باتوم این جوونا رو می زنه؟
کی ندا رو کشته؟ندا می تونست نیاد...ولی حالا که اومده کی اونو با تیر زد؟
میر حسین که دنبال مجوز برای راهپیمایی سالم بود...این بسیجی ها برای کی هستند؟
![]()
آمنه قدم تند كرد، سايه سياه هم. دختر برگشت. او را شناخت. همان
آمنه يادش نيامد پسرك چند بار به محل كارش زنگ زده و تهديدش كرده بود،
آمنه در سياهي و درد فرياد ميزد و كمك ميخواست،
بازپرس سالهاست لبخند زدن را فراموش كرده است، با صداي گرفته
)
آمنه در تاريكي اتاق، از خشم به خود ميلرزد:«من قصاص ميخواهم»
آمنه میگوید :از 4 سال پيش تا امروز دلم براي همه دختران زيباي دنيا شور ميزند![]()

.....♥#############♥
...♥###############♥
..♥#################♥..................♥###♥
..♥##################♥..........♥#########♥
....♥#######بدو بیا#####♥......♥#############♥
.......♥################♥..♥###############♥
.........♥################♥################♥
...........♥######یه داستان خیلی قشنگ##########♥
..............♥############################♥
................♥#########################♥
..................♥#####از خودمه############♥
....................♥###################♥
......................♥#################♥
........................♥##############♥
...........................♥###########♥
.............................♥#########♥
...............................♥#######♥
.................................♥#####♥
...................................♥###♥
.....................................♥#♥
.......................................♥
.......................................♥
...کامنت یادت نره..............♥
...................................♥
.................................♥
..............................♥
............................♥
.........................♥
......................♥
..................♥
.............♥
.........♥
......♥
....♥
......♥......................♥...♥
..........♥.............♥............♥
..............♥.....♥...................♥
...................♥.....................♥
................♥......♥..............♥
..............♥.............♥....♥
.............♥
...........♥
..........♥
.........♥
.........♥
..........♥
..............♥
...................♥
.......................♥
...........................♥
.............................♥
.............................♥
............................♥
.........................♥
..................♥
.............♥
.....♥
...♥

| Design By : Night Skin |

















