مرد و زن جوونی سوار بر موتور تو دل شب می روندن
اونا عاشقونه همدیگرو دوست داشتن...
دختره میگه: یواش تر برو، من می ترسم
پسره: نه، اینجوری خیلی بهتره
دختر: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم
پسر: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری
دختر:باشه میگم: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی
پسر: منو محکم بگیر
دختر: خوب! حالا میشه یواش تر بری
پسر: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری
و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه...!!!
.
.
.
روز بعد واقعه ای تو روزنامه ثبت شده بود...
برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید!
تواین سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده موند و دیگری درگذشت!
پسر خالی شدن ترمزرو فهمیده بود
پس بدون اینکه دخترو مطلع کنه با ترفندی کلاه کاسکتش رو
به سر اون گذاشت و خواست تا برای آخرین بار (دوستت دارم)رو
از زبون اون بشنوه و خودش رفت تا اون زنده بمونه!!!
دمی می آید و بازدمی میرود... اما زندگی غیر از این است
و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد...!
لينك | نوشته شده در یکم تیر 1388ساعت 17:56 توسط مهسا|