زود گذر
روزی از روز ها دختری بود به نام رزا...در مدرسه رزا پسری بود به نام تروی...
تروی معمولا همش عاشق همه ی دخترای مدرسه می شد...
یک روز خبر رسید که تروی عاشق رزا شده...رزا هم محل نمی داد...
ولی بدبختی این بود که رزا و تروی با هم همسایه بودند...
تروی در این مدت همش به بهانه درس خوندن با رزا به خانه ی رزا اینا می آمد...
بعد از چند ماه به تروی خبر رسید که رزا دارد از او بچه دار می شود!!!
تروی شب ها نمی خوابید و آن قدر نگران و افسرده بود که شب ها گریه می کرد
البته این تقصیر تروی بود...رزا هم همینطور...تروی می خواست بچه را سقط کند ولی رزا نمی گذاشت...
این داستان ادامه دارد...(اگه ادامشو می خواین برام کامنت بذارین...)