تبليغاتX
دخمل ماه - ادامه داستان....(قسمت دوم)
دخمل ماه
هرسخنی
ادامه داستان....(قسمت دوم)
۱ـ خیلی ممنون از کامنت های خوبتون!

۲ـ اشگول خانوم اول ادامه داستان رو بخون بعد قضاوت کن!!

اگر قسمت اول داستان را نخوندین در موضوع مطالب به داستان زود گذر مراجعه نمایید:

فردای روزی که رزا خبر بار دار شدن خودش را شنیده بود به مدرسه نرفت ولی پس فردا به مدرسه رفت...

او اول صبح دم در خانشان ایستاده بود و منتظر سرویس بود...

وقتی سرویس مدرسه آمد او بدون سلام و با کسلی وارد سرویس شد و سر جایش نشست و سر خود را به شیشه اتوبوس مدرسه چسبانده بود و به بیرون خیره شده بود...

وقتی پیاده شد و به مدرسه داخل شد و دوستانش را دید لبخندی ملیح و از روی اجبار زد و دستش را بالا برد و برای دوستانش دست تکان داد و به طرف آن ها رفت...

به حرف های دوستانش گوش می داد ولی همه ی فکر و ذکرش جای دیگر بود...دوستانش او را صدا کردند ولی رزا هیچی نفهمید تا اینکه جلوی صورتش دست تکان دادند و رزا از فکر بیرون آمد و هراسان گفت:((چی؟...چی گفتی؟...شما صحبتتون رو بکنید من دارم گوش می دم))دوستانش گفتند:((ما سه ساعته داریم تو رو صدا می کنیم چرا جواب نمی دی؟حواست کجاست؟چیزی شده رزا؟))رزا گفت:((نه...!نه!چیزی نشده ...هیچی!شما به بحثتان ادامه دهید...))

و سپس رزا روی صندلی کنار  دوستانش نشست و سرش را پایین انداخت و دوباره یه فکر فرو رفت...کم کم در چشمانش اشک جمع شد و بلند بلند شروع به گریه کرد...ناگهان دوستانش متوجه گریه ی او شدند...از او پرسیدند:((رزا!!چی شده؟دوباره با بچه ها دعوا کردی؟یا نمره ی بد گرفتی؟حتما از رادیو مدرسه دوباره اخراجت کردن؟نه؟آخه بگو چی شده؟)) و رزا جریان را برایشان تعریف کرد...

بعضی از دوستانش حسابی سوال پیچش کردند و بعضی دیگر حرف های او را باور نکردند...او گفت:((می توانید از پدر و مادرم بپرسید!!))همه ی بچه های مدرسه دور رزا جمع شده بودند...ناگهان ناظم مدرسه شان که اسمش خانم ملوین بود آمد و بچه ها را کنار زد و گفت:((رزا چی شده؟چرا اینجوری گریه می کنی؟))رزا همانطور که هق هق می کرد گفت:((هیچی خانم ملوین...))خانم ملوین گفت:((پس اگه چیزی نشده چرا گریه می کنی؟...پاشو...پاشو برو دست و صورتتو بشور...)) و سپس داد زد:((یکی از دوستاش بیا کمکش رزا را ببرد تا دست و صورتش را بشوید...))یکی از دوستان صمیمی رزا به نام ملانی آمد و زیر بغل رزا را گرفت و بلندش کرد و او را به طرف شیر آب برد...

این داستان ادامه دارد(اگر می خواهید ادامه ی آن را ببینید کامنت بگذارید)


لينك | نوشته شده در ششم تیر 1388ساعت 14:3 توسط مهسا|